یـه مدح فوق العاده به منظور حضرت زهرا (س) از جواد مقدم . مدل جا شمعی گلی برا سفره رقیه خیلی شعرش طولانی بود .

شعر مولودی :

ای بهشت قرب احمد فاطمـه (س)
لیله القدر محمد (ص) فاطمـه (س)

.
ای خدا مشتاق یـا رب یـا ربت
ای سلام انبیـا بر زینبت

.
عالم خاکی محیط غربتت
آفرینش گشته گم درون تربتت

.
کاروان دل روان درون کوی تو
قبله جان محمد (ص) روی تو

.
عصمت حق کوثر پیغمبری
بلکه زهرای محمد (ص) پروری

.
مشعل شب های احیـای علی
نقش لبخندت مسیحای علی

.
خانـه کوچک پناه عالمت
عمر خلقت یک دم از عمر کمت

.
عمر تو بالاتر از ارض و سماست
هیجده سالت اگر خوانم خطاست

.
گرچه درون این گردش لیل و نـهار
زیستی با خاکیـان هیجده بهار

.
اولین نور آخرین روشنگری
هم ازل را هم ابد را مادری

.
خلق عالم سائل و روزی خورت
لیف خرما وصله های چادرت

.
ای سه شب بی قوت و از قوت تو سیر
هم یتیم وهم فقیر و هم اسیر

.
وحی بی ایثار تو کامل نشد
هل اتی بی نان تو نازل نشد

.
آن کـه خاک مقدمش جان
گفت جان من فدای فاطمـه (س)

.
ای کـه در تصویر انسان زیستی
کیستی تو کیستی تو کیستی

.
فوق هر تعریف و هر تفسیر هم
پاکتر از آیـه تطهیر هم

.
ای سجود آورده بر پای تو سر
ای خدا هم از نمازت مفتخر

.
مرتضی را محو صحبت کرده ای
غرق درون دریـای حیرت کرده ای

.
مدح تو کی با سخن کامل شود
وحی حتما بر قلم نازل شود

.
آفرینش مانده حیرانت بسی
به کـه نشناسد مقامت رای

.
بیم دارم هر کـه بشناسد تو را
در مقام بندگی خواند خدا

.
ای دوعالم قبضه ای درون مشت تو
وی زمام خلق د رانگشت تو

.
انبیـا را رهبری کن فاطمـه (س)
اولیـا را مادری کن فاطمـه (س)

.
خاک را فیض تو آدم مـی کند
فضه ات اعجاز مریم مـی کند

.
بر درون بیتت مقام قنبری
نیست کم از رتبه پیغمبری

.
آسمانی ها مسلمان تواند
بنده مقداد و سلمان تواند

.
آنچه هست و نیست فیض عام توست
خوش ترین ذکر ا نام توست

.
از نبی که تا حضرت مـهدی همـه
ذکرشان یـا فاطمـه یـا فاطمـه

.
خلق عالم بر درت استاده اند
انبیـا درون محضرت استاده اند

.
سائل بیت گلینت عالمـی
بسته نبود باب احسانت دمـی

.
ای گدا با کوه غم خرسند تو
حل صد مشکل ز گردن بند تو

.
ای مـهار ناقه ات زلف عفاف
پیرهن بخشده درون شام زفاف

.
عفو را نازم کـه گردد بسترت
قاتلت هم نیست نومـید از درت

.
تو جنت پیغمبر است
دامنت که تا صبح محشر کوثر است

.
عیسی از لطف تو صاحب دم شده
آدم از خاک رهت آدم شده

.
اخترانت جمله ماه عالمند
انت خوبتر از مریمند

و
دست بوس قنبرت فرزانگی
خاک پای فضه ات مردانگی

.
از شب مـیلاد که تا آخر نفس
مصطفی یک دست را بوسید و بس

.
آن هم ای دست خدا دست تو بود
ای بر آنـها و دست تو درود

.
زهره وام النجوم الظاهره
راضیـه مرضیـه زهرا طاهره

.
خاک، مدل جا شمعی گلی برا سفره رقیه مشتاق سجود فضه ات
کل قرآن درون وجود فضه ات

.
تا ابد بادا سلام از داورت
بر تو و دامان زینب پرورت

.
مرغ جان را آشیـانـه درون بام تو
نقش قلب آفرینش نام تو

.
ای خدا را کلک قدت درون کفت
نام ما را ثبت کن درون مصحفت

.
عقل کل از کل هستی شد جدا
تا چهل شب کرد خلوت با خدا

.
این چهل شب درون سرش شور تو بود
بهر استقبال از نور تو بود

.
چون تو ذات کبریـا گوهر نداشت
از محمد (ص) دوستی بهتر نداشت

.
بهترین گوهر ز گوهر آفرین
هدیـه شد بر شخص ختم المرسلین

.
دید قدر این گوهر را درون زمـین
نداند جز امـیرالمومنین

.
جز علی کفو بر این گوهر ندید
مشتری زین مشتری بهتر ندید

.
تو، رسول الله، شویت بوالحسن
هر سه یک جانید با هم درون سه تن

.
پس تویی ای عرش حق را قائمـه
هم محمد (ص) هم علی (ع) هم فاطمـه (س)

.
گر علی عالی اعلا نبود
بر تو چون ذات خدا همتا نبود

.
ای امـیر المومنین حیران تو
کیست که تا گوید سخن درون شان تو

.
مسجدالاقصای دل پروانـه ات
کعبه مشتاق طواف خانـه ات

.
در طواف خانـه ات افلاکیـان
گوی سبقت اند از خاکیـان

.
خانـه ای دیوار و سقف آن ز گل
خشت خشتش از محمد (ص) دل

.
خاک آن با خون دل آمـیخته
در حیـاتش یک جهان جان ریخته

.
خانـه نی رشک گلستان خلیل
آب بارانش سرشک جبرئیل

.
آستان آن صفا بخش صفا
حجره اش معراج روح مصطفی

.
آسمان آورده بر بامش پناه
سرزده درون آن دو خورشید و دو ماه

.
مطبخش را روفتند از زلف حور
وز تنورش مـی رود بر عرش، نور

.
اختران شمع دل افروز شبش
کوثر و ساقی کوثر صاحبش

.
عالمـی پروانـه و این خانـه شمع
آفرینش گرد آن گردیده جمع

.
دل درون این کاشانـه تسکین یـافته
هل اتی زین خانـه آزین یـافته

.
برتر از افلاکیـانی فاطمـه (س)
از چه بین خاکیـانی فاطمـه (س)

.
آسمانی ها تو را نشناختند
چون زمـین را زادگاهت ساختند

.
از چه رو ای برتر از افلاکیـان
سایـه افکندی بفرق خاکیـان

.
خانـه گل جایگاه حور نیست
تیرگی را نسبتی با نور نیست

.
ما زتو اما تو از ما نیستی
کیستی تو کیستی تو کیستی

.
در تو تشریف خدائی یـافتم
اقتدار کبریـائی یـافتم

.
هوش و عقل و بینشم رفته ز دست
بیم از آن دارم شوم زهرا پرشت

.
چون ببیند چشم احساسم تو را
با کدامـین عقل بشناسم تو را

.
باز مرغ عروجم بال و پر
تا نگیرم اوج از این بیشتر

.
باید این جا لال و کور و کر شوم
ورنـه یـا دیوانـه یـا کافر شوم

.
گرچه عمری درون پناهت زیستم
آن کـه بشناسد تورا ما نیستیم

.
با وجود آن همـه نعمت و سپاس
ناشناسی ناشناسی ناشناس

.
باید این جافرو بست از بیـان
روز محشر قدر تو گردد بیـان

.
شمع جمع اهل محشر چهر تواست
مـهر هر پرونده مـهر مـهر توست

.
جز تولای تو دست آویز نیست
بی تو رستاخیز رستاخیز نیست

.
دستگیر خلق درون محشر توئی
منجی و بخشنده و داور توئی

.
نار زندانی شود درون بند تو
خشم گردد مـهر با لبخند تو

.
شعله های خشم، باغ گل شوند
رعدها آوازه بلبل شوند

.
حق بـه محشر محور جودت کند
آن قدر بخشد کـه خشنودت کند

.
محشر از فیض تو گلباران شود
عفو، مشتاق گنـه کاران شود

.
صحنـه محشر همـه پابست توست
اختیـار نار و جنت دست توست

.
مـهر تو روز قیـامت هست ماست
ریشـه چادرت درون دست ماست

.
روز محشر کار ما با فاطمـه است
نقش پیشانی ما یـا فاطمـه است

.
بییم و جز تو ما را نیست
روز و انفسا تو را داریم و بس

.
ای ره جنت ز باب رحمتت
نامـه ها را شسته آب رحمتت

.
زشتی افعال ما را خاک کن
نامـه اعمال ما را پاک کن

.
از کرامت بر جبین ما همـه
ثبت کن هذا محب الفاطمـه

.
محشر و بازار آن بازار توست
نام کل خلق درون طومار توست

.
ای محمد (ص) زنده از لبخند تو
ای فدای یـازده فرزند تو

.
تو قیـامت را قیـامت مـی کنی
بر ا هم امامت مـی کنی

.
هر چه گوئی ذات بی چون آن کند
گر تو خواهی نار را رضوان کند

.
این عجب نبود بـه یک یـا فاطمـه (س)
حق دهد بر کار محشر خاتمـه

.
بیم دارم با چنان لطف عظیم
قاتلت را هم رهانی از جحیم

.
بین خلق و نار حائل مـی شوی
با حسین خود مقابل مـی شوی

.
او کند با پیکر بی سر قیـام
گوید از هر زخم تن مادر سلام

.
آن سلام و پاسخش بشنیدنی است
آن گلوی پاره پاره دیدنی است

.
باز درون محشر تو محشر مـی کنی
گریـه بر آن جسم بی سر مـی کنی

.
محشر از اشک تو طوفان مـی شود
چشم ها یکباره گریـان مـی شود

.
ناگهان آید یم رحمت بـه جوش
اشک ها سازد جهنم را خموش

.
این ندا خیزد ز حلقوم همـه
اشفعی لی اشفعی لی فاطمـه

.
ای خلایق از ازل مـهمان تو
باغ حنت عاشق سلمان تو

.
فضه ات را پای بر چشم ملک
قنبرت را جاه برتر از فلک

.
جان حیدر درخندان تو
هفت آبا خاک فرزندان تو

.
ای کـه از سر که تا قدم پیغمبری
بلکه هم پیغمبری هم حیدری

.
ای محمد (ص) از تو سر فراز
ای نماز آورده بر خاکت نماز

.
حمد و تکبیر و دعا دلداده ات
سجده سجده بر سجاده ات

.
در نمازت رخ، ز شرم حی فرد
گه سفید گاه سرخ و گاه زرد

.
صبح مـی شد مـهر رخسارت سفید
ظهر از آن نور، سرخی مـی دمـید

.
شامگاهان بس کـه مـیرفتی ز حال
زرد مـی گردید نور آن جمال

.
حیف از آن صورت کـه آخر شد کبود
برگ گل را طاقت سیلی نبود

.
تو بـه اهل آسمان شمع رهی
زهره ای منصوره ای وجه اللهی

.
زهره و رخساره نیلی کجا
صورت حوریـه و سیلی کجا

.
مسلمـین، روی کلامم با شماست
نسل آینده، پیـامم با شماست

.
این سخن فرموده پیغمبر است
منکر آن هر کـه باشد کافر است

.
گفت زهرا خلق من خوی من است
روح مابین دو پهلوی من است

.
مکتب من زنده از این است
نسل من پاینده از این است

.
جاودان ماند از او آثار من
بلکه آزارش بود آزار من

.
ضبط کن ای چرخ فریـاد مرا
بشنوید آیندگان داد مرا

.
ناسپاسان، دخت احمد را زدند
فاش مـی گویم محمد (ص) را زدند

.
آنچه بیداد خزان با یـاس کرد
درد آنرا باغبان احساس کرد

..
در پی حفظ حریم خویشتن
مرد حتما پشت درآید نـه زن

.
هیچ دانی خیرالبشر
از چه جای حیدر آمد پشت در

.
دید مولایش علی تنـها شده
خانـه اش محصور دشمن ها شده

.
بر دفاع شوهرش فردی
بین آن نامردها مردی ندید

.
گفت حتما پیش امواج خطر
یـار بهر یـار خود گردد سپر

.
من کـه تنـها پیغمبرم
پشت این درون پیشمرگ حیدرم

.
فاطمـه تنـها طرفدار علیست
در هجوم دشمنان یـار علیست

.
آن کـه باشد مرد این سنگر منم
اولین قربانی حیدر منم

.
چشم پوشیدم ز جان
ای مغیره هر چه مـیخواهی بزن

.
این درون کاشانـه، این پهلوی من
این غلاف تیغ این بازوی من

.
من بـه جان زخم علی را مـی خرم
گو چهل نامرد ریزد برسرم

.
گر برآبد شعله از کاشانـه ام
یـا کـه گردد قتلگاهم خانـه ام

.
گر شود پرپر ز جور قاتلم
غنچه نشکفته درون باغ دلم

.
گر رود از ضرب سیلی هوش من
گوشواره بشکند بر گوش من

.
گر شوم با کوه آتش روبرو
یـا رود مسمار درون قلبم فرو

.
گر رسد درون پشت درون جان بر لبم
افتم از پا پیش چشم زینبم

.
گر شوم درون لحظه سقط جنین
از جفای دشمنان نقش زمـین

.
باز مـی گویم بـه آوای جلی
یـا علی (ع) و یـا علی (ع) و یـا علی (ع)

.
کافران دست خدا را بسته اید؟
بازوی مشکل گشا را بسته اید

.
راستی تسلیم اهریمن شدید؟
راستی با شیر حق دشمن شدید؟

.
هر چه هتک حرمت از حیدر کنید
هر چه بر او ظلم افزون تر کنید

.
هر چه زان مظلوم گردانید رو
هر چه ماند استخوانش درون گلو

.
گر برد شب ها بـه نخلستان پناه
ور بگوید راز خود هر شب بـه چاه

.
گر بریدش سوی مسجد با طناب
ورسلام او بماند بی جواب

.
من امـیر المومنین مـی دانمش
پیشوای مسلمـین مـی دانمش

.
هر چه آید پیش، زهرا با علیست
اول و آخر کلامش یـا علیست

.
فاطمـه (س) ما را هدایت مـی کند
رهبری سوی ولایت مـی کند

.
فاطمـه (س) دید از عدو آزارها
کشته شد درون ره حیدر بارها

.
روز تنـهائی بـه حیدر داد دست
تا غلاف تیغ دستش را شکست

.
دید دشمن فاطمـه (س) جان علیست
بلکه با جانش نگهبان علیست

.
گفت حتما جان حیدر را گرفت
از علی (ع) دخت پیمبر(ص) را گرفت

.
دید جان مرتضی پشت درون است
از امام خویش هم تنـها تر است

.
پای که تا سر بغض و خشم و کینـه بود
کینـه هایش کینـه دیرینـه بود

.
بغض حیدر شعله ور درون داشت
سنگ بود و جنگ با آئینـه داشت

.
سنگ و آئینـه نمـی دانم چه شد؟
آهن و نمـی دانم چه شد؟

.
آن قدر گویم کـه در بیت خدا
قل هو الله گشت از قرآن جدا

.
بر گلستان ولایت تاختند
غنچه را با لاله پرپر ساختند

.
لاله زیر خار و خس افتاده بود
باغبان هم از نفس افتاده بود

.
ظلم و طغیـان که تا قیـامت زاده شد
این چنین اجر رسالت داده شد

.
آن علی را لاله نیلوفری
از جفای خارها شد بستری

.
گشت درون باغ ولایت برگ برگ
بود درون فصل بهارش شوق مرگ

.
گاه رفت از تاب و گه درون تاب شد
لحظه لحظه قطره قطره آب شد

.
گرچه آتش داشت آهش سرد بود
ناله بود و سوز بود و درد بود

.
درد حیدر درون وجود خسته اش
یک جهان غم درون دل بشکسته اش

.
درد تنـهائی حیدر قاتلش
یـا علی ذکر طپش های دالش

.
آفتابی بر فراز بام بود
دست و پا مـی زد ولی آرام بود

.
گاه چشمش بسته بودی گاه باز
گاه خامش گاه درون راز و نیـاز

.
نیم روزی دیده از هم باز کرد
راز دل را با علی ابراز کرد

.
کرد با سختی بـه مولایش نظر
گفت محبوبم حلالم کن دگر

.
سوخت سر که تا پا علی از این سخن
خواست که تا جانش برون آید ز تن

.
ناله زد کی یـاور بی یـاورم
همدم و همسنگر بی سنگرم

.
ای نفس هایت صدای روح من
ای بـه امواج بلا ها نوح من

.
هستی من جان من جانان من
این قدر بازی مکن با جان من

.
ای چراغ من مگو از خامشی
ورنـه پیش از خود علی را مـی کشی

.
ای علی را سرو باغ آرزو
هر چه مـی گوئی حلالم کن، مگو

.
بی تو عالم سر بـه سر غمخانـه باد
خانـه بی فاطمـه ویرانـه باد

.
نـه دلم را از فراغت چاک کن
نـه بدست خویش اشکم پاک کن

.
باز زهرا چشم خود را باز کرد
راز دیگر با علی ابراز کرد

.
کای پسر عم هر چه گویم گوش کن
آتشم را درون درون خاموش کن

.
یـا علی امروز چون گردید شام
عمر زهرای تو مـی گردد تمام

.
من کـه بستم چشم، دست از من بشوی
شب تنم از زیر پیراهن بشوی

.
شب مرا تشییع کن که تا آن دو تن
یک قدم نایند بر تشییع من

.
گر بـه تشییع من آید قاتلم
داغ محسن تازه گردد درون دلم

.
گر نماز آرد بـه جسم پاک من
قاتل سنگین دل و سفاک من

.
ناله از هر بند بندم سر کنم
شکوه از تو پیش پیغمبر کنم

.
تا نشان ماند بجا از غربتم
بی نشان حتما بماند تربتم

.
جون بدست خویش با رنج و تعب
پیکرم را دفن کردی نیمـه شب

.
در کنار قبر پنـهانم بمان
تا صدایت بشنوم قرآن بخوان

.
گرچه رفت از دست، یـار و یـاورت
فاطمـه، تنـهاترین همسنگرت

.
غم مخور داری یگانـه یـاوری
تربیت کردم برایت ی

.
او تو را مردانـه یـاری مـی کند
مثل زهرا خانـه داری مـی کند

.
شب کـه خاموشی و جانت براست
چاه غم های تو قلب زینب است

.
ای مدینـه ای همـه سوز و گداز
ای شب تاریک، صحرای حجاز

.
ای بیـابان سکوت و اشک و خون
ای سپهر خیره چشم نیلگون

.
این سکوت این گریـه پیوسته چیست؟
این صدای ناله آهسته چیست؟

.
خشت خشت خانـه ای را زمزمـه است
ناله یـا فاطمـه یـا فاطمـه است

.
خانـه ای دربسته، نـه، درون نیم باز
اهل آن چون شمع درون سوز وگداز

.
دو کبوتر سر درون بال هم
هر دو گریـانند بر احوال هم

.
کرده بر تن چار ساله بلبلی
رخت ماتم درغم خونین گلی

.
در کنار خانـه چندین پیرمرد
پای که تا سر سوز و اشک و آه و درد

.
باغبانی با دو دست خویشتن
کرده خونین لاله خود را کفن

.
ساعت سخت فراق آغاز
مخفی و آهسته درها باز شد

.
شد برون آرا با رنج و ملال
هفت مرد و چار طفل خردسال

.
چار تن دارند که تا بوتی
دیده گریـان سوزانخموش

.
در دل تابوت جان حیدر است
هستی و تاب و توان حیدر است

.
گوئی آنشب مخفی از چشم همـه
هم علی تشییع شد هم فاطمـه (س)

.
شـهر پیغمبر محیط غم شده
زانوی سردار خیبر خم شده

.
آسمان بر اشک او مبهوت بود
جان شیرینش درون آن تابوت بود

.
او پی تابوت زهرا مـی دوید
نـه، بگو تابوت، او را مـی کشید

.
کم کم از دستش زمام صبر رفت
با دو زانو که تا کنار قبر رفت

.
زانویش لرزید اما پا فشرد
دست ها را جانب تابوت برد

.
خواست گیرد آن بدن را روی دست
زانویش لرزید باز از پا نشست

.
کرد چشمـی جانب تابوت باز
گشت با جانان خود گرم نیـاز

.
کای وجودت عرش حق را قائمـه
یـاریم کن یـاریم کن فاطمـه

.
یـاریم کن کز زمـین بردارمت
با دو دست خود بـه گل بسپارمت

.
وای بر من مرده ام یـا زنده ام
قبر تو یـا قبر خود را کنده ام

.
آسمان، اشک علی را پاک کن
جای محبوبم مرا درون خاک کن

.
اسین چراغ چشم خون بار من است
این همان تنـهاترین یـار من است

.
صبر کردم که تا شکست آئینـه ام
ای نفس با جان برآ از ام

.
یـا محمد (ص) خود را بگیر
لاله نیلوفر خو را بگیر

.
در دل شب پر شکسته بلبلی
برده بهر باغبان خونین گلی

.
گل مگو پامال گشته لاله ای
برگ برگش را صدای ناله ای

.
خاک، گلی مـیشد ز اشک جاری اش
تا کند دستی ز رحمت یـاری اش

.
ناگهان از آن بهشت بی نشان
گشت بیرون دست های باغبان

.
کای شکسته بال و پر بلبل بیـا
وی بـه قلبت مانده داغ گل بیـا

.
باغبانم،هست و بودم را بده
یـا علی یـاس کبودم را بده

.
از چه یـاسم این چنین پرپر شده
لاله من باغ نیلوفر شده

.
ای بیـابان گل ز اشک جاری ات
آفرین بر این امانت داری ات

.
باغبان که تا یـاس پرپر راگرفت
اشک خجلت چشم حیدر را گرفت

.
یـا محمد (ص) از رخت شرمنده ام
فاطمـه جان داده و من زنده ام

.
شاخه یـاست اگر بشکسته بود
دست های باغبانت بسته بود

.
یـا محمد (ص) ت درون خاک خفت
دردهای خویش را با من نگفت

.
اینکه بگرفتیش جنان من است
بلکه هم جان تو هم جان من است

.
قلزم خون کاسه صبر علیست
خانـه بی فاطمـه قبر علیست

.
غصه ها درون دل صد چاک ریخت
بر تن محبوبه خود خاک ریخت

.
حبس شد درون تنگش نفس
بود چون مرغ اسیری درون قفس

.
رفته بود از دست نخل و حاصلش
خاک را گل کرد با خون دلش

.
اش مـی سوخت از سوز سه داغ
کرد روشن از شرار دل چراغ

.
لب فروبست و به یـارش برد
ریخت اشک و ریخت اشک و ریخت اشک

.
زمزم از دریـای چشمشم سر گرفت
مثل کعبه قبر را درون برگرفت

.
ناله زد کای با وفا یـار علی
ای چراغ چشم بیدار علی

.
همسرم دستی برون از خاک کن
اشک از رخسار حیدر پاک کن

.
ای ترابت گل ز اشک بوتراب
وی دعای شامگاهت مستجاب

.
بار دیگر یک دعا کن از درون
جان حیدر با نفس آید برون

.
اشک من درون دیده بی لبخند تو است
تکیـه گاهم شانـه فرزند تو است

.
ای سلام من بـه جسم و روح تو
جان فدای پیکر مجروح تو

.
ای شکسته پیش من آئینـه ات
وی مدال دوستی بر ات

.
آن قدر بر بغض من دامن زدند
تا تو را درون پیش چشم من زدند

.
کاش آنجا دست من بشکسته بود
کاش چشمم جای دستم بسته بود

.
خاز غم زد، بر وجودم نیشتر
هر چه گفتم عقده ام شد بیشتر

.
به کهبر بندم و زاری کنم
بر تو پنـهانی عزا داری کنم

.
شعر (مـیثم) آتش جان من است
شعله های قلب سوزان من است

.
حاج غلامرضا سازگار

. مدل جا شمعی گلی برا سفره رقیه : مدل جا شمعی گلی برا سفره رقیه




[آرشيو بایگانی‌ها جواد مقدم - صفحه 13 از 17 - پاپیکا مدل جا شمعی گلی برا سفره رقیه]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 22 Jun 2018 09:25:00 +0000